محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4269

تاريخ الطبرى ( فارسي )

را از آن مردم بخارا كه عقبدار سپاه بودند براند و در تاريكى شب به دور اردوگاه بگشت در آن وقت مردم بخارا و سمرقند و كش و اشروسنه كه بيست هزار كس بودند با نصر بودند . گويد : نصر در ميان پنج گروه سپاه بانگ زد كه هيچكس از شما از خيمه اش در نيايد ، به جاى خويش استوار باشيد . گويد : عاصم بن عمير كه سالار سپاه مردم سمرقند بود بيرون بود تا وقتى كه سپاه كورصول گذشت . تركان صيحه اى كشيده بودند و مردم اردوگاه پنداشته بودند كه تركان همگى عبور كرده‌اند و چون سواران كورصول مىگذشتند ، عاصم يكى از آنها را اسير كرد كه يكى از شاهان ترك بود و صاحب چهار هزار خيمه ، وى را پيش نصر آوردند پيرى بود كه يك وجب از زره او به زمين مىكشيد . ساق پوشهاى ديبا بر او بود كه حلقه ها داشت ، با يك قباى پرند مزين به ديبا . نصر گفت : « كيستى ؟ » گفت : « من كورصولم . » نصر گفت : « اى دشمن خدا ، حمد خداى كه ترا به دست من داد . » گفت : « از كشتن يك پير چه اميد دارى ، من يك هزار شتر از شتران تركى به تو مىدهم ، با يك هزار يابو كه سپاه خويش را بدان نيرو دهى و مرا رها كن . » نصر به كسانى از مردم شام و مردم خراسان كه اطراف وى بودند گفت : « چه مىگوييد ؟ » گفتند : « او را رها كن . » گويد : در بارهء سنش از او پرسيد كه گفت : « نمىدانم . » گفت : « چند نبرد كرده اى ؟ » گفت : « هفتاد و دو نبرد . » گفت : « در نبرد عطش حضور داشتى ؟ »